آخر قصه ما ...

خر قصه ی ما را همان اول لو دادند
همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .


نمیدونم چی بگم.واقعا نمیدونم.چرا؟کجای کارم اشتباه بود؟
همه چی خوب بود.چرا اینطوری شد؟
این سوالیه که هر روز و هر لحظه از خودم می پرسم.
بی جواب مونده.فکر نکنم تا آخر عمرم جوابی براش پیدا کنم.
تنها چیزی که برام باقی میمونه:حسرت, درد, خاطراته خوشی که با یادشون غمگین و غمگین تر میشم.
چطور می تونم جزئی از خودم رو فراموش کنم؟نه!امکان نداره.تو قسمتی از زندگیه من شدی,بهتر اینه که بگم تو قسمتی از منی!!!چطوری با این کنار بیام؟؟؟
موندم تو چطور تونستی؟؟؟به همین راحتی؟رفتی؟؟؟واقعا؟؟؟
کاش منم بلد بودم!!!
کاش قبل رفتنت به منم یاد می دادی!!!

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب ....

حالا که نیستی...من به پرندگان
حق می دهم...که نخوانند...همین طور به خورشید...که مضحک و منگ...مثل یک

پنجره
فکر
هوا
عشق
زمین
نمی خواهم
از این زمین هیچ نمی خواهم
تنها
تـو مالِ من باش..